مدتی نتونستم بنویسم. اومدیم شهر خودمون. تنهایی خونه پیدا کردم و وسیله هارو جمع کردم. بابا خیلی کم تونست کمک کنه.
اونجور که فکر میکردم شد. دوری یه درد بود و نزدیک بودن صد درد. همش حرفای خاله زنکی و گله و شکایت و ...
منم اعصابشو ندارم. وای سوفیا میترسم از اینجا.ولی تو خوشحالتری. کمتر غر میزنی و حوصلت سر میره.
کمبود داشتن دوست و رفیق رو اینروزا احساس میکنم.
میخوام چند تا کلاس برم و دوست پیدا کنم.
همین که تو خوشحالی واسم کافیه
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 21:57 توسط مامان
|
برچسب:
نویسنده: پارسا مرادیان
تاريخ: پنجشنبه
29 دی
1401 ساعت: 16:21